سه شنبه ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۷:۲۳
تبلیغات

تبلیغات

سرویس: حواشی
 |  ۱۳/ دی/ ۱۳۸۷ - ۱۳:۴۳
  |   نظرات: بدون نظر
116 نفر بازدید

طنز هفته ؛دیگه پام رو تو ایران نمى گذارم!

مرجع خبری پرسپولیس(۲۰:۴۸) / پنجشنبه ۱۲ دی 

بابانوئل: دیگه پام رو تو ایران نمى گذارم!

بارف ساشا. شنورهاور؟
با منى؟
یعنى نفهمیدى چى گفتم؟
نه!
مگه تو ارمنى بلد نیستى؟ به ارمنى گفتم سلام بابانوئل. عیدت مبارک!
آها. فکر کردم چیز بدى گفتى!
یعنى چى؟ تو بابانوئل هستى بعد دو کلمه ارمنى بلد نیستى اختلاط کنى؟ اصلاً متوجه نمى شم! غافلگیرم کردى!
خب من که مسئول بخش ارمنى ها نیستم! من تا سال قبل داشتم تو بخش توزیع هدایاى کریسمس تو اروپاى شرقى کار مى کردم. امسال منتقلم کردن ایران!

• آهان! پس تازه کارى!
تازه کار خودتیو هفت جد و آبادت! مرد حسابى من ۲۷ سال دارم من بابانوئلم! اون وقتى که تو به سیب زمینى مى گفتى دیب زمینى، من هزار کیلو هزار کیلو هدیه اینور و اونور مى کردم! آقارو! جوجه طنزنویس بعد از این همه سابقه کار، گذاشته تو کار من! اصلاً من مصاحبه نمى کنم. خلاف مقرراته!
مقررات ؟ کدوم مقررات؟
مقررات قانون استخدامى و قراردادى با سازمان بابانوئل هاى بدون مرز! صفحه ۱۴ بند دوم سطر سوم! بابانوئل ها حق ندارند بدون اجازه کتبى صاحبکار خود با رسانه هاى جمعى به مصاحبه بپردازند!
صبر کن بینم! این قانون من درآوردى رو از کجا آوردى؟
هاهاها! همینه که هست! فکر کردى الکیه؟ فکر کردى منم مثل بقیه سوژه هاى دیگه ات کشکى کشکى میام تو بازى و حرف هایى که تو مى خواى رو بیان مى کنم و علیه آدمایى که اصلاً نمى دونم کى هستن و چى هستن و چى مى خوان حرف مى زنم؟! کورخوندى داداش!
آره؟
آره داداش. حالا برو کنار بذار باد بیاد. باید کلى هدیه رو بدم دست صاحباشون.
ببین بابانوئل… من خوب مى شناسمت. سر من رو نمى تونى کلاه بذارى. بابانوئل همیشه مى خنده. تازه اینطورى هم مى خنده. «هوهوهو»… همیشه هم مهربونه! تو از همون لحظه اول که من دیدمت دارى غر مى زنى. خنده که هیچى، یک لبخند کوچیک اینقدرى هم ازت ندیدم! مشکلت چیه؟
مشکل؟ تو میگى مشکل چیه؟ از صبح تا حالا که وارد این کشور شدم ۴۰۰ تا مشکل کوچیک و بزرگ برام پیش اومد .
بابانوئل. قربونت برم. چرا سخت مى گیرى؟
مرد حسابى پدرم رو درآوردین امروز! از اول صبح تا آخر شب گیر آدمایى مثل تو افتادم!
تعریف مى کنى چى شده یا نه؟
اول صبح که وارد مرز شدم گیر دادن که این گوزنا چیه همراته؟ هر چى توضیح دادم که این گوزنا سورتمه منو مى کشن کسى گوش نکرد! اول از همه حیووناى زبون بسته من رو بردن بخش قرنطینه که ببینن مشکلى چیزى دارن یا نه!
خب این یه روند خیلى طبیعیه!
اینم طبیعیه که مسئول بخش رفته باشه مرخصى هیچ کس هم جاى اون نباشه؟
خب…اینجا ایرانه دیگه
پدر من در اومده. مسئول بخش نبود، گفتن تا ۳ روز بعد که از مرخصى برمى گرده باید گوزنات همین جا بمونن! هر چى گفتم من پیرمرد چطور این همه بار رو با خودم حمل کنم جواب سر بالا دادن!
جواب سربالا؟
آره! یارو گفت پیک موتورى بگیرى راحت ترى!
خب آره. چرا گوش نکردى؟
پیک موتورى آخه چه صیغه ایه؟ پیک موتورى مال زمان جنگ جهانى اوله! یعنى تو میگى من پیرمرد بشینم پشت موتور و بگم «هوهوهو بریم؟
• «
هوهوهوى» تو پشت اون «قام قام قام» موتور چنان گم بشه که خودت صداى خودتو نشنوى!
خلاصه گفتم یه ماشین کرایه کنم خودم توسطح شهر بگردم. با کلى مصیبت یه ماشین کرایه کردم. اومدم بشینم پشت ماشین دیدم نه جاى «جى پى آراس» داره، نه نقشه، نه موقعیت یاب نه هیچ چیزى که آدمى مثل من بتونه آدرسش رو پیدا کنه! مگه شما تو این کشور از این سیستم ها ندارین؟
خوب بعدش چى شد؟
خلاصه موندم چیکار کنم. ماشین رو پس دادم و رفتم سراغ راننده تاکسى هاى ترمینال. هشت تا هشت تا ریختن سرم و به زور بردنم سمت ماشین خودشون! چنان داشتن منو مى کشیدن که مهر ه هاى ستون فقراتم جابه جا شد! تازه وقتى گفتم مى خوام تو کل شهر بگردم و هدیه بدم فکر کردن من از این مایه داراى شوخ و شنگم! یارو گفت صبح تا شب مى گردونمت باید پونصد هزار تومان بدى!
پونصد هزار تومان؟! اى بر پدر مردم آزار گوش بُر لعنت!
منم دقیقاً همین رو گفتم. دیدم کرایه تاکسى اونجورى خیلى زیاده بى خیال شدم. یکى به من گفت دربست بگیرى ارزونتر در میاد! من پرسیدم دربست یعنى چى برام توضیح داد، یه پولى میدى ماشین مال تو میشه! البته این همون تاکسیه دیگه! نمى دونم اینجا وقتى یکى سوار تاکسى میشه شخص دیگه هم سوار میشه؟!
اینجا ایرانه داداش… عادت مى کنى!
آره. خلاصه یه جوونى اومد سراغم گفت بابابزرگ دربست مى خواى؟ گفتم آره. قرار شد پنجاه هزار تومان بدم تا شب منو اینور اونور کنه!
چه تیپى بود؟
شلوار تنگ، لباس تنگ، تو اون سرما لباس آستین کوتاه پوشیده بود با رنگ جیغ! من خودم تو جوونیام لباساى این رنگى مى پوشیدم اونم فقط مال مهمونى بود! تازه ابروهاشم برداشته بود! موهاش هم یک طورى بود که فکر کردم رعد و برق بهش خورده! همش سیخگى بود به سمت بالا! جووناى شما اینطورین؟
زیاد سخت نگیر
آره. سوار ماشین شدم و گفتم یک مقدار استراحت کنم. چشمام رو بستم که یک مقدار خستگیم در بره
یه دفعه با صداى رعد و برق از خواب پریدم!دیدم جوونک داره مى خنده! گفت بابابزرگ ترسیدى؟ ولومش بالا بود؟
ولوم چى؟
ضبط ماشینش. یک سیستم صوتى خفنى بسته بود گوش کرکن!
آهان بعد چى شد ؟
پلیس به ما ایست داد، آلودگى صوتى که داشتیم تازه من هم با این سن و سال لباس هاى جلف پوشیده بودم!
جون تو نزدیک بود بیفتیم زندان که من قضیه رو براشون شرح دادم. کلى بهم احترام گذاشتن و قوانین و مقررات رو برام شرح دادن. بعد هم یک ماشین پلیس در اختیارم گذاشتن تا منو ببره به خونه آشناهام.
کدوم آشنا؟ تو که گفتى تازه وارد ایران شدى؟!
همون بابانوئل قدیمیه! وقتى وارد خونه شدم منتظرم بود. براش که تعریف کردم چه پدرى ازم در اومده فقط داشت مى خندید!
خندید؟
آره! مى خندید! روى زمین ولو شده بود و داشت مى خندید! خلاصه کمکم کرد تا نصف هدایا رو توزیع کردیم.
نصف دیگه هدایا چطور؟
اونا تو گمرک مونده. یک گمرکى کلونى روش بستن گفتن اگه مى خواى این همه اسباب بازى وارد کشور کنى باید گمرکى بدى! گفتم تخفیف بدین گفتن تخفیف فقط مال اسباب بازیاى چینیه! مجانى وارد میشن!
تو چیکار کردى؟
میگم. نصف اسباب بازى هاى همراه من هم چینى بود. بقیه اش رو با دى اچ ال پس فرستادم. راستى یه خاطره جالب! اونجا تو صف دى اچ ال که بودم تا اجناسم رو پس بفرستم یکى به من یه پاکت داد و گفت این رو هم براى من پست کن!
چى بود؟
نمى دونم. روش نوشته بودن از باشگاه استقلال به کنفدراسیون فوتبال آسیا! فکر کنم توش لیستى چیزى بود! البته نامه قدیمى بود. تاریخ دو سال قبل رو روش زده بودن!
آهان…راستى گفتى اون بابانوئل قدیمیه کمکت کرد. پس چرا الان تنهایى؟
آخه گفت امشب کار داره . گفت بروبچ روى اون سه ماه کار کردن دیگه ضایع میشه اگه نره!
تو رو ول کرد؟
نه. گفت منم باهاش برم. من هم گفتم نمى تونم چون خلاف مقررات. باید کل هدیه ها سر ساعت تحویل داده بشه.
اون چى گفت؟
خندید! گفت اینجا ایرانه. هیچى سر ساعت نیست! خیالت راحت!
پس رفتى دیگه؟
رفتم… کاش نمى رفتم!
چطور؟
رفتم یه مهمونى . هیچ کس رو هم نمى شناختم. بابانوئل قدیمیه همه رو معرفى کرد. گفت این دو تا هنرپیشه هستن، این دو تا فوتبالیستن، این دو تا موسیقیدانن! خلاصه همه معروف بودن!
خب، مشکل چى بود که مى گفتى کاش نمى رفتم؟
آخه پلیسا اومدن ! دوباره برگشتم پیش جناب سروان!
بعد چى شد؟
منو دید اما جا نخورد. فقط خندید! یک مقدار با من و دوستم صحبت کرد و ما دو تا رو دوباره فرستاد خونه. دمش گرم!
الان خونه اى؟
آره. منتظرم ۳ روز بگذره برم گوزنام رو بگیرم و برگردم ولایت. دیگه هم برنمى گردم!
خاطره دیگه اى ندارى؟
خاطره که زیاده. سر همین پیراهن قرمز که تنم بود پدرم رو درآوردن! اینجا سررنگ قرمز کرى دارین؟
آره. آبى و قرمزا با هم کرى زیاد دارن!
آره. نمى دونم کدوم نامردى یادم داد که هر وقت کسى به رنگ قرمزم اشاره کرد بگم شیش تاییا! هر کى بود خیلى نامرد بود چون دو سه دفعه کتک خوردم

تبلیغات زیر خبر پاپ کل اخبار

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید sms whatsapp

آمار بازدید:

بازدید امروز: 63980 بازدید

بازدید دیروز: 63648 بازدید

بازدید کل : 2980372 بازدید

افراد آنلاین: 26 نفر